تبلیغات
برای جوانان - توبه دزد
داستان توبه کنندگان: توبه دزد



اصمعى كه یكى از علماء و عرفاى زمان خودش بود مى گوید: یك روز از كنار ده و روستایى مى گذشتم كه ناگهان یك عرب سیاهى از پشت درختان با شمشیر برهنه اى به سویم آمد و تیغه شمشیرش را به طرف سینه ام گرفت و گفت:

زود لخت شو و هرچه دارى رد كن ، و الاّ تو را مى كشم ، زود باش ، اگر مى خواهى جان سالم بدر برى و اهل و عیالت را داغدار نكنى .
گفتم : اى مرد عرب ! مرا مى شناسى كه با من این طور حرف مى زنى؟!
گفت : در میان ما دزدان معرفت و شناخت معنا ندارد، زیرا در دل آنها رحم و مُروّت نیست.
گفتم : مسافرم و جز این لباسهایى را كه پوشیده ام چیز دیگرى ندارم.
گفت : من این حرفها سرم نمى شود و نفقه و پول و مال و روزى مى خواهم.
گفتم : اى برادر عرب اگر نفقه و مال و روزى مى خواهى من ندارم، ولى یك خزینه اى به تو نشان مى دهم كه بالاتر و بهتر و آبادتر از لباسهاى من است.
گفت : آن خزینه چیست و كجاست ؟
گفتم : مگر قرآن نخوانده اى كه خداوند متعال مى فرماید: وَ فِى السَّماءِ رِزْقُكُمْ و ما تُوعَدوُن .همه روزى هاى شما در آسمان است و به آنچه كه به شما وعده داده ایم برایتان مى فرستیم .
یك وقت دیدم این عرب ، بیابانى و صحرایى و دهاتى و سیاه و دزد و بى سواد، تا این آیه را از من شنید بدنش چنان لرزید كه شمشیر و نیزه از دستش افتاد و سرش را به طرف آسمان بلند كرد و گفت : خدایا رزق و روزى مرا در آسمان نگه داشته اى و مرا در روى زمین حیران كردى ؟! تا در صحرا و بیابان دزدى و سرقت كنم و مال مردم را بخورم ، خدایا مالم را بده ... غلط كردم ، اشتباه كردم رزقم را بده .
تا این سخن را از صمیم قلب و با صدق نیت و اخلاص درونى گفت : ناگهان مشاهده كردم كاسه اى پر از طعام با دو گرده نان سفید از هوا جلویش ظاهر شد. عرب سیاه بیابانى روى زمین نشست و شروع به خوردن كرد و وقتى سیر شد گفت : احسنت ربّى ، بارك اللّه ، آفرین بر پروردگارم .
بعد مقدارى با هم صحبت كردیم و او را راهنمایى و ارشاد كردم او نالان و پریشان حال و نادم و پشیمان شده بود و توبه نمود و بعد هم جدا شدیم ، من بسوى كارم رفتم و او هم پى برنامه هایش .
دو سال از این ماجرا گذشت . یك روز در حال طواف خانه خدا او را دیدم ، به او گفتم : تو فلانى نیستى ؟!
گفت : چرا خودم هستم . ولى از آن روز به بعد توبه كردم و از تمام كردهایم برگشتم و با خدا آشتى كردم . خدا خیرت بدهد كه راه را بما نشان دادى و ما را بسوى خالق خود كشاندى و راهنمایى نمودى .
گفتم : حالا حالت چطور است ؟! خوبى ؟
گفت : الحمد للّه از آن روزى كه توبه كردم و درِ خانه خدا آمدم ، و از آن روز به بعد، بعد از نماز شام همان كاسه و دو نان از آسمان برایم مى آید و میل مى كنم و تمام ظرفهائى را كه در آن مائده آسمانى مى آمد جمع كردم و در شكاف كوهى پنهان نموده ام .
گفتم : چرا مصرف نكردى ؟!
گفت : ناجوانمردى است نان كریمان را خوردن و كاسه شكستن .
گفتم : چرا به درویشان و فقیران نمى دهى ؟
گفت : بى فرمان او تصرف نمى كنم .
اصمعى مى گوید: از حال و مقالش خوشم آمد خواستم دست و پایش را ببوسم .
گفت : اى شیخ این كار را نكن ، اگر تقرب مى خواهى از آنچه كه آن روز برایم خواندى ، بخوان .
گفتم : چه خواندم او آیه ((وَ فِى السَّماءِ رزقكم)) را گفت :
گفتم :فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَالاَْرْضِ اِنَّهُ لَحَقُّ مِثْلَ ما اَنَّكُمْ تَنْطِقُون (1)پس به پروردگار آسمان و زمین كه همه اش را بحق آفرید و مثل آنكه با شما سخن مى گوید.
گفت : كدام نادان و سفله اى هست كه گفته خدا را انكار كند كه نیاز به سوگند و قسم باشد. بخوان ، بخوان كه دلم مى خواهد براى این آیه خود را فدا و جانم را نثار كنم ، چه زیبا و خوب ، بخوان ، بخوان .
آیه مذكور را خواندم . یك وقت دیدم آهى كشید و جان داد.
كفنى تهیه كردند بعد غسلش دادند و كفنش نمودند و بر جنازه اش ‍ نماز خواندند و دفنش كردند.
یك هفته از این قضیه گذشته بود كه یك شب خوابش را دیدم كه لباسهاى بسیار زیبا پوشیده و خوشحال است .
گفتم : رفیق چطور به این مقام رسیدى ؟!
گفت : بخاطر اینكه كلام خدا را تصدیق و به صدق شنیدم و با اعتقاد و یقین و ایمان بر خود پذیرفتم .
قوت روان شیفتگان التفات تُست
آرام جان زنده دلان مرحباى تست
گر ما مقصریم تو دریاى رحمتى
جرمى كه مى رود به امید عطاى تست
شاید كه در حساب نیاید گناه ما
آنجا كه فضل و رحمت بى منتهاى تست
كس را بقاى دائم عقد مقیم نیست
جاوید پادشاهى و دائم بقاى تست
هرجا كه پادشاهى و صدرى و سروى
موقوف آستان در كبریاى تست
سعدى ثناى تو نتواند بشرح گفت
خاموش از ثناى تو حد ثنائى تست

1- الذاریات : آیه 22 .

منبع: قصص التوابین؛داستان توبه کنندگان،علی میر خلف زاده



تاریخ : دوشنبه 8 تیر 1394 | 11:04 ب.ظ | نویسنده : جوان انقلابی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.